على اكبر دهخدا
1095
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : آلوچو به . . . ، شود . عدوكش باش در هنگام پيكار * كه تا گردند احبابت خريدار . كاتبى . عدوى خانه خنجر تيز كرده * تو از خصم برون پرهيز كرده . وحشى . عدوى خواب جوانان مىنابست * ( من خواب ز ديده بمى ناب ربايم آرى . . . ) منوچهرى . عذر احمق بدتر از جرمش بود * ( . . . عذر نادان زهر هر دانش بود . ) مولوى . نظير : و كل امرء جفت ينابيع عقله * فلا ذنبه ذنب و لا عذره غذر عذر احمق را نميبايد شنيد . و رجوع به : عذر بدتر از گناه . . . ، شود . عذر احمق را نميبايد شنيد . * ( مرغ بيوقتى سرت بايد بريد . . . ) مولوى . رجوع به : فقرهء قبل شود . عذر اومى . معشوقههاى مثلى عرب . تن از جامه عوران آبان و دى * بپوشند اكسون چو عذرا و مى . مرحوم اديب . عذر بدتر از گناه . عذر بدتر از گناه آوردن . تمثل : عذرخواهى كندم بعد از قتل * عذر بدتر ز گناهش نگريد . محتشم . دل بردهاى و قصد بجان ميكنى هنوز * رو رو كه عذرت از گنه ايماه درگذشت . سيد حسين غزنوى . عقل تو از بس كه آمد خيرهسر * هست عذرت از گناه تو بتر . مولوى . نظير : عذره اشد من جرمه . ان خصلتين خير هما الكذب خصلتا سوء . خيال كردم خانم است . عذر لنگ . عذر لنگ آوردن . تمثل : عذر تو اگرچه لنگ من پيوست * خرسند شدم بعذر لنگ تو . سنائى . چو امر نافذ او عذر لنگ ننيوشيد * به زير زينش درآمد فلك بر هوارى . رفيع الدين لنبانى . برد لنگى بر اهوارى پيش * پيشم از بسكه عذر لنگ آورد . انورى . به حكم آنكه من از خاك درگهت دورم * ز غصه هر نفسم با زمانه صد جنگ است مجال عذر فراخ است از اينجهت ليكن * زبان نطق ندارم كه وقت بس تنگ است حديث لنگى استر بعذر ميشايد * اگر بنكته بگويم كه عذر هم لنگ است . ظهير . هدهدش گفت اى چو گوهر جمله رنگ * چند لنگى چند آرى عذر لنگ . عطار . هريكيرا بود عذرى لنگ لنگ * اينچنين كس كى كند عنقا بچنگ . عطار . ز ناتوانى پايم بدست عذرى هست * تو عذر لنگ بنوعى كه ميتوان برسان . سلمان ساوجى . منال كاتبى از سنگلاخ وادى فقر * ملنگوار بپايان بر اين طريق و ملنگ ميار عذر كه ره دور و مركبم لنگ است * كه عذر لنگ نشايد ز رهروان ملنگ . كاتبى .